محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
662
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شق گفت : « آرى به خداى آسمان و زمين و فراز و نشيبى كه ميان آن هست كه آنچه با تو گفتم درست است و دروغ در آن نيست . » و چون شاه از گفتگو با آنها فراغت يافت به خاطرش آمد كه آنچه گفتند از حبشه است و پسران و خاندان خود را با آنچه بايسته بود سوى عراق فرستاد و به يكى از ملوك پارسيان كه شاپور پسر فرخزاد نام داشت دربارهء آنها نامه نوشت كه آنها را در حيره مقر داد و نعمان بن منذر پادشاه حيره از اعقاب ربيعة بن نصر بود و نسب وى به نزد مردم يمن چنين بود : نعمان ، پسر منذر بن نعمان بن عمرو بن عدى بن ربيعة بن نصر . و هم از ابن اسحاق روايت كردهاند كه وقتى سطيح و شق با ربيعه بن نصر آن سخنان بگفتند و ربيعه فرزندان و خاندان خويش را به عراق فرستاد قضيه در ميان عربان شايع شد و همه بدانستند و چون حبشيان به يمن آمدند و كارى كه از آن سخن رفته بود رخ داد ، اعشى بكرى كه از بنى قيس بود ضمن اشعار خويش به ياد آورى حكايت دو كاهن چنين گفت : « حقا كه هيچ مژده دارى چنان نظر نكرد » « كه ذئبى در سخنان مسجع خويش به زبان آورد . » عربان سطيح را ذئبى گفتند از آن رو كه از فرزندان ذئب بن عدى بود . و چون ربيعة بن نصر بمرد و پادشاهى يمن بحسان بن تبان اسعد ابى كرب بن ملكيكرب بن زيد بن عمرو ذى الاذعار قرار گرفت از جمله چيزها كه كار حبشيان را پيش آورد و پادشاهى از حمير برفت و قدرتشان منقرض شد ، و هيچ چيز بى سببى نباشد ، اين بود كه حسان بن تبان اسعد بن كرب با مردم يمن روان شد و مىخواست به سر - زمين عرب و سرزمين عجم بتازد چنان كه تبعان پيش از او كرده بودند و چون به سرزمين عراق رسيد حميريان و قبايل يمن نخواستند با وى بروند و آهنگ بازگشت به ديار خويش كردند ، و با عمرو برادر حسان كه در سپاه وى بودند سخن كردند و گفتند :